تبليغاتX
شعر و داستان های عاشقانه
شعر و داستان های عاشقانه
شعر و داستان های عاشقانه
نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391 توسط محمد |

//////

تنهایی رو دوست دارم اخه فقط خودتی و خودت...پری قصه نداری ..

کسی نیست که بهش فکر کنی و بگی نکنه الان با کسی دیگه باشه..

نکنه من واسش مهم نباشم..نکنه دنبال بهونست تا از من جدا شه...

تنهایی رو دوست دارم واسه اینکه:

  ترس جدایی و غم از دست دادن نداره

        و کسی رو داری که می دونی حتی موقع مرگ هم کنارته...

و از همه مهم تر اینکه:

تو زندگیم یاد گرفتم که عاقبت عاشق شدن تنهایست...

...........

عشق بی پایان

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند:

او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود

یکی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند.

پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد

پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391 توسط محمد |

این شب ها

 

چشم های من خسته است

 

گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است....

با اینکه می دانم تو دیگر مرا فراموش کرده ای!!

.............................

سنگ را بر میدارم شیشه اتوبوس را میشکنم

 

میگویم نگه دارید پیاده میشوم


فریاد میزند : اینجا ایستگاه نداریم


مرا ده ایستگاه دورتر از ارزوهایم پیاده میکند

                                     

                                     

بی خدا حافظی رفتی

به همین سادگی رفتی بی خداحافظ عزیزم          سهم تو شد روز تازه،سهم من اشک که بریزم

  به همین سادگی کم شد     عمر گل بوته تو دستم

گله از تو نیست میدونم        خودم اینو از تو خواستم

به جون ستاره هامون 

 تو عزیزتر از چشامی      هر جا هستی خوبو خوش باش

تا ابد بغض صدامی

                                 تورو محض لحظه هامون، نشه باورت یه وقتی

                                         که دوستت ندارم  اینو به خدا گفتم به سختی

 من اگه

دوستت نداشتم  پای غمهات نمیموندم    واست اینهمه ترانه از ته دل نمیخوندم

اگه گفتم برو خوبم   واسه این بود که میدیدم

داری آب میشی،میمیری                اینو از همه شنیدم

دارم از دوریت میمیرم 

 تا کنار من نسوزی      از دلم نمیری عمرم

                                  نفسهامی که هنوزی

تورو محض خیره هامون          که نفس نفس خدا شد

از همون لحظه که رفتی          روحم از تنم جدا شد

توکه تنها نمیمونی     من تنها رو دعا کن

خاطراتمو نگه دار           اما دستامو رها کن

دست تو اول عشق                 بسپارش به آخرین مرد

مردی که پشت یه دیوار          واسه چشمات گریه میکرد

                  گریه میکرد،گریه میکرد،گریه میکرد...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391 توسط محمد |
یک بار دختری حین صحبت با پسری که عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"*دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان کنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟


من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت کنم


ثابت کنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی


باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناکی کرد و به حالت کما رفت

پسر نامه ای رو کنارش گذاشت با این مضمون


عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا که نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت کردن هات دوست دارم اما حالا که نمیتونی
 برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم


گفتم واسه لبخندات، برای حرکاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حرکت کنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم


اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه
عاشق تو بودن وجود نداره


عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه که نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

نظره تو چیه؟

نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391 توسط محمد |
شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. 
میگن عروس رفته
 تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر
 شدن برنگشته، در را هم قفل کرده.
داماد سروسیمه پشت در
 راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان 
بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن.
 مریم جان سالمی ؟؟؟
آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده
 در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا
 مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده.
 لباس قشنگ عروسیش
 با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و
 مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم
 یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره
 جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان 
کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو.
آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی.
 مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟!
 علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش 
رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.



دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای
 تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم
، تو هم خوردی، یادته؟!
گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! 
علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟!
 داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی
 می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش 
رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش
 موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت
 کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که
 همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال
 از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟!
 روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟!
 نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من
 یادمه، یادمه چطور
 بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب
 هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون
 که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.


یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری
اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی
 و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر
 می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام
 به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه
 روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای 
من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام.
 روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد
 چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه
 آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من 
تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم 
رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال
تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم
 بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. 
همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام 
اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون
 با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن
 ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام
 ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. 
منم باهات میام ….


پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی
دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به
 جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی
 تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. 
آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه،
صورتش با اشک 
یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی
 حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که
 فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو 
برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل 
ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق
 علی و مریم 
بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و 
اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی
هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که 
فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…
 

 



نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم خرداد 1391 توسط محمد |
گفته شده است که عکس این دو پرنده در کشور اکراین گرفته شده است و میلیون ها نفر در کشور آمریکا و اروپا با دیدن این عکس ها گریه کرده اند. عکاس این عکس ها آنها را به بالاترین قیمت ممکن به روزنامه های فرانسه فروخته است و تمام نسخه های روزنامه در روز انتشار این عکس بطور کامل فروخته شده است.

در تصویر اول پرنده ماده زخمی روی زمین افتاده و منتظر شوهرش می باشد

در تصویر دوم پرنده نر برای همسرش با عشق و دلسوزی غذا می آورد

در تصویر سوم پرنده نر مجددا برای همسرش غذا می آورد اما متوجه بی حرکت بودن وی می شود لذا شوکه شده و سعی می کند او را حرکت دهد

لحظه ای که متوجه مرگ عشق خود می شود و شروع به جیغ زدن و گریه می کند

در کنار جنازه همسرش می ایستد و همچنان به شیون می پردازد

در آخر مطمئن می شود که عشق به او باز نمی گردد لذا با غم و ناراحتی کنار جنازه وی آرام می ایستد

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |
بیر نفر اهل وفا مین بی‌وفادن یاخشیدیر
بیر صداقت اهلی مین اهل ریادن یاخشیدیر

هانسی گول دیر حسنده سندن گوزه‌ل دیر، سئوگیلیم

هانسی بولبول عشقده من بینوادن یاخشیدیر

قاشلارین چرخین هلالیندن، اوزین خورشیددن

صورتین آیینه‌ی گیتی نمادن یاخشیدیر

بیر داها خالین گوزه‌ل‌لیک آرتیریر رخسارینه

بیر غلط سوزدیر دیمشلر، آغ قارادان یاخشیدیر

گوزلرین صحرای چین آهولریندن دل فریب

عنبرین گیسولرین مشک خطادن یاخشیدیر

صحتی بیمار، عشقین کعبه‌ی کوینده‌دیر

اهل درده خاک راهین توتیادن یاخشیدیر

مین بلا طوفانی، قوپسا، ذره گلمه‌ز عینیمه

رخنه گورمز هر بنا کیم ابتدادن یاخشیدیر

جاهله تبلیغ عرفان ایله‌ملک آسان ده‌گیل

دیده‌ی خفاش ایچون ظلمت ضیادن یاخشیدیر

واحد،انصافاً دیسین تبریزده دوستوم اعتماد

گنجلرده هانسی شاعر «بی‌ریادن» یاخشیدیر

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

اي كاش شعري بيش نبود....

 

 دل از من برد و روي از من نهان كرد

خدايا با كه اين بازي توان كرد

شب تنهاييم در قصد جان بود

خيالش لطفهاي بيكران كرد

چرا چون لاله خونين دل نباشم

كه يار ما چنين گفت و چنان كرد

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

سلام به عزیز دلم/الهی قربون مهربونیات برم/عزیزم از وقتی چشمامو باز کردم/جز تو نتونستم

کسی رو ببینم/گلم تو هم منو میبینی؟/با خیال من سر رو بالش میزاری؟/الهی فدای اون

چشات بشم/هیچ وقتتوشون اشک نبینم/گلم اگه میبینی از تو دورم/نکنه از یادت برم/نکنه فکر

کنی که/عاشق بی وفات منم/گلم هر وقت دلم میگیره/چشمام مثل بارون می باره/عکس تو

همدمه منه/رفیق و هم زبونمه/وقتی که باهات حرف میزنم/انگاری دلم آروم میگیره/گلم میگم به

جز تو هم/چشمام کسی رو میبینه؟/عزیزم یه سوال تو ذهنمه/یعنی میشه دستام دستاتو

بگیره؟/بگم دل من خاطر خواته؟/عزیزم اگهمن می نویسم از چشات/می گم برم قربون اون ناز

نگات/بدون تو عزیزی برام/گلم وقتی بهت فکرمی کنم/با خیال تو پر واز می کنم/انگاری پیش توام

همین حالا/بزار بگم دوست دارم یه دنیا/میخوامبنویسم ازت گلم/ولی هرچی بگم هنوزم کم  

 گفتم/اگه این شعرمو قابل بدونی/با یه بوس میخوام  بفرستم برات/فدات فدات یه بوس برات/با

این شعرمه همراهه برات


نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

کجای قصه بودم؟ تا کجا گفتم؟ گفته بودم دوستش دارم؟

آری, گفته بودم...بارها و بارها:در طنین تکرار نامش, در بیتابی دیدار دوباره اش, در پس هر لبخند, در عمق هر نگاه. گفته بودم: در میان حرفها, لابلای سطرها, بارها و بارها... آری گفته بودم... می گفتم و می خندید. ساده می گفتم و ساده می گرفت. ساده می گذشت. می گذشت و در عبور گام هایش می شکستم. بی صدا می شکستم. زخم می خوردم - بی آنکه بداند - زخم می خوردم و عهد می کردم که دیگر سخنی نگویم. خاموشی پیشه کنم. بروم تا دورها,دوردستها, تا آنجا که بی جواب این سؤال دیگر هرگز آزارم ندهد.

می رفتم... دست از هر آنچه داشتم می شستم و می رفتم: می رفتم و به خیال خود فراموشش میکردم. وسوسه با او بودن از سر بیرون میکردم. چشم بر جای خالیش نمی بستم. می رفتم و در روزمرگی روزها گم می شدم. درآن عبور پر شتاب روزها...روزگاری بدین منوال میگذشت تاسحرگاهی بی خبر به رویایم می آمد و من ساده, دوباره - چه ساده - عهد می شکستم: بسان رودی که به دریا می ریزد, جوانه ای که به سوی نور می رود, پرنده ایی که آغوش آسمان را آرزو می کند: می رفتم دوباره سر کوچه خاطراتش بست می نشستم. می گفتم:" انقدر اینجا می مانم تا پشت پنجره آید, نگاهم کند, سراغم گیرد: به سخنی, لبخندی, اشاره ای ... " همه می آمدند. نگاهی می کردند و از انتظار نگاهم می خواند که "نصیحت" وه که چه بیهوده کلامی است! شانه ای بال می انداختند و می رفتند. همانجا می نشستم تا غروب: همه می آمدند و می گذشتند... اما او نمی آمد.

نمی آمد و نمی دانست که سکوت نشان رضایت نبود. عمر این شب عاشقی این همه نبود. جواب دوستت دارم "نمی دانم چه بگویم!" نبود. به خدا نبود: به سادگی کلامم قسم, به گیرای نگاهت قسم, به این کوه کوه شکوه های مانده در سینه قسم - نبود. نبود. نبود- مطاعمان را خریداری نبود. بازارمان را گرمی نبود. دردمان را درمانی, زخممان را مرهمی,انتظارمان را پایانی نبود... نبود... نبود...

نبود و من "نبودن" را در سطر سطر نوشته هایم هجی می کردم و می ترسیدم که شاید پایان قصه من رنگ رویاهای کودکانه نگیرد. که شاید پرنده کوچک خوشبختی - هیچگاه - به آشیان باز نگردد. نبود و من "نبودن" را باور نداشتم و نبودن را - هیچگاه - باور نمی کردم. روزی از همان روزها در خیالم پنجره ای بر بن بسته این کوچه نقاشی کردم. از آنسوی پنجره, از دوردستها خیال او آمد. انگشت بر پنجره کوبید.پنجره را گشود و مرا برد همانجا که دخترکی - ساده ساده- می نشست و زیباترین احساسش را برای دو شاخه خشکیده گل سرخ زمزمه می کرد. سرسر اشک که بر گونه هایش می دوید گلهای خشکیده خیس نم نم باران می شدند و او مسافر ابر. دخترکی که خالی دستهای کوچکش حکایت حرمان سالهای کودکیمان بود و "ما" که باور نداشتیم از خالی دستهای کوچکمان کاری ساخته نیست.

و از باور همان کودکان زاده شد, از بی نهایت, از اولین اشعه خورشید در انتهای شب یلدا, از این هزاران هزار ناکشیده فریاد های محبوس در سینه, از عطر گلهای مریم زاده شد. از لطافت گل سرخ, از شعله لرزان شمع, از آرامش پلکهای بسته, از خیال طعم گس یک بوسه, از طنین ماندگار جمله ای کوتاه, از وسوسه نوازش, از هارمونی نفس های منقطع ... و آنگاه در آغوش من بود: در کنج امن نوازش. هم آنجا که عاقبت "من", "ما" گشته بود و"ما" گم در سکوت نگاه چشمانی مبهوت: زل زده به سقف نیمه تاریک اطاق, ناباورانه, غرقه در رویا. سر انگشتانی در تاریکی شب می رقصیدند:"آن سکوت, آن آرامش, آن رخوت بعد از هم آغوشی" همه را می نوشتند - سطر به سطر - بر جای جای عریان تنم...

...

آه... لحظه ای چشم بر هم می نهم. سحر گاهان است, عطر گیسوانش در فضای خانه پیچیده. گویی اینجاست در کنار من: "در کنج امن نوازش". سحر گاهان است: اتاقی خالی, کورسوی چراغی کم نور, پنجره ای نیمه باز و تلی ازکاغذ های نانوشته و من که هنوز هم نمی دانم, کجای قصه بودم و تا کجا گفتم... گفته بودم دوستش دارم؟ آری, بارها و بارها...

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

مفهوم عشق

از استاد دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت:حرام است .

از استاد هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول نقطه ی قلب جوان میگردد .

از استاد تاریخ پرسیدن عشق چیست؟ گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان .

از استاد زبان پرسیدند عشق چیست؟ گفت:همپای love است .

از استاد ادبیات پرسیدند عشق چیست؟ گفت : محبت الهی است .

از استاد علوم پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عنصری هست که بدون اکسیژن می سوزد .

از استاد ریاضی پرسیدند عشق چیست؟ گفت : عشق تنها عددی هست که هرگز تنها نیست .

از استاد فیزیک پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آدم ربائی هست که قلب را به سوی خود می کشد .

از استاد انشا پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد .

از استاد قرآن پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها آیه ای است که در هیچ سوره ای وجود ندارد .

از استاد ورزش پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها توپی هست که هرگز اوت نمی شود .

از استاد زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها کلمه ای هست که ماضی و مضارع ندارد .

از استاد زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها میکروبی هست که از راه چشم وارد می شود .

از استاد شیمی پرسیدند عشق چیست؟ گفت :عشق تنها اسیدی هست که درون قلب اثر می گذارد.
ا
ز خودم پرسیدم عشق چیست؟گفتم …………………….

دوستت دارم تا اخرین نفس عزیزم.

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

در سکوتی دلتنگ

در حصاری مستور

عطر تنهایی من در همه جا پیچیدست

و هوس هوش مرا آکنده

با تمنای گناهی مبهم

مادر آگاه ز تنهایی من می پرسد :

تو چرا مثل عدم تنهایی؟

تو چرا کنج قفس هیچ نمی خوانی باز ؟

تا به آهنگ تو یکدم نفسی تازه کنم ،

شهر ما قبلگه عشق و وفا و غزل است ،

تو چرا تنهایی؟

واژه ها در به درند

ناتوانند به ادرک جنون

هیچ کس در این شهر

حس بی تاب مرا خوب نخواهد فهمید

که چرا اینگونه

داغ تنهایی یک آلاله

چشم پر عشوه گر یک نرگس

و غم شرق به غرب سوسن

بر دل گلشن من روییدست

دوست دارم که بگویم سهراب ،

زندگی رسم خوشایندی نیست

زندگی بالش یک خواب بلند ابدی است

زندگی چیدن یک سیب هوس آلود است

زندگی لذت یک فاحشه از ثانیه است

زندگی طیف سفیدی است که آن سوی نهایت پیداست

زندگی  تلخترین لحظه ی یک مردودی است

آری آری سهراب ،

زندگی هر چه که هست

زندگی رسم خوشایندی نیست ...

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

10

/

11

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

در غم با تو نبودن هیچگاه نگریستم که غرور با من بود...

در تنهایی سرد ، در بی کسی خاموش هیچگاه نگریستم که غرور با من بود...

اما از این جا رفتنت دنیایی را بر سرم خراب کرد...

دنیایی از برابر چشمانم رفت و دنیایی از غم و درد به سراغم آمد...

وقتی برای همیشه رفتی ،غرور رفت و اشک ماند..!

شادی رفت و غم ماند...وقتی رفتی چشمهایم بارانی شد...

بارانی که غرورم را برای همیشه پاک کرد...

ای صبح گیتی افروز !

ای باغ در باغ زیبایی!

و ای در نورافشانی چالاک چون ماه ، دوستت دارم..!

من به امیــد وصال تو زنده ام؛ و اگر آتش این عشق در دلم بمیرد من نیز خواهم مرد..!

و سـرشت من پرورده ی عشق به تو است و از تو میخواهم که هیچگاه سرنوشتم ،

دور

از ایـــــــن عشــــــــــق و جـــــــــــــــدا از  ایــن عشـــــــــــق نباشـــــــــد..!

جانم فدای جمالت حتی اگرخون مرابنوشی حلالت باد و من غم عشق میخورم ؛

و حتـــــــی غــــــم عشـــــــق نیز در کامــــــم شیــــــــــرین خواهـــد بود...

نوشته شده در تاريخ شنبه هشتم بهمن 1390 توسط محمد |

                                کوه دلتنگی


برای كوه دلتگیهای قلبم        كمك كن تیشه ء مرحم بسازیم

برای كوچهء تنهایی من   كمك كن با قدمهای گرمت

كمك كن سایبونی   از عشق          برای قلب غمگینم بسازیم

كمك كن با نگاهی گرم و سوزان          چراغی در دل تیره و تارم

بزار قسمت كنیم تنهای مون رو        میون سفرهء شب و تو با من

بزار بین من و تو دستای ما              پلی باشه واسه از خود گذستن

كسی به فكر ای دلهای پر پر                كسی به فكر كوچهء خلوت ما نیست

به فكر عاشقای در به در باش             كه غیر از ما كسی به فكر ما نیس

تو رو میشناسم ای شبگرد تنها        تو با قلب و دل من آشنایی

از اندوه تو چشم تو پیداست            كه از ایل  و تبار و آشنایی

تو رو می شناسم از دلبستگیهات             غریبگی نكن با بوسهء من

تن شكستت رو بسپار به دست         نوازش های گرم و عاشقان

بزار قسمت كنیم تنهای مون رو        میون سفرهء شب و تو با من

 بزار بین من و تو دستای ما              پلی باشه واسه از خود گذشتن


 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آبان 1390 توسط محمد |

 

William Shakespeare Said :

ویلیام شکسپیر گفت :


I always feel happy, you know why?

من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟


Because I don't expect anything from anyone

برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم


Expectations always hurt ...

انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ...


Life is short ...

زندگی کوتاه است ...


So love your life ...

پس به زندگی ات عشق بورز ...


Be happy

خوشحال باش


And keep smiling

و لبخند بزن


Just Live for yourself and ..

فقط برای خودت زندگی کن و ...


Befor you speak ؛ Listen

قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن


Befor you write ؛ Think

قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن


Befor you spend ؛ Earn

قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش


Befor you pray ؛ Forgive

قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش


Befor you hurt ؛ Feel

قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن


Befor you hate ؛ Love

قبل از تنفر ؛ عشق بورز


That's Life …

زندگی این است ...


Feel it, Live it & Enjoy it

احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 توسط محمد |
میمون هایی که "ترسیدن" را یاد گرفتند

میمون هایی که از مار نمی ترسیدند را در کنار مار ها قرار دادند در همین حین صداهای بلند و وحشتناکی هم از بلندگو ها پخش کردند. با این کار میمون هایی که از مار ها نمی ترسیدند "یاد گرفتند" که از مار بترسند. نتیجه عجیب تر این آزمایش این بود که حتی میمون های دیگری که هم که از مار ها نمی ترسیدند با دیدن ترس سایر میمون ها آنها هم از مارها ترسیدند.

نتیجه: ما از بعضی از چیزها می ترسیم چون آنها را با چیزهای دیگری در ذهن مان به یکدیگر مرتبط می کنیم. مثلآ یک کودک بعد از شنیدن صدای ترسناک محکم بسته شدن درب در تاریکی از تاریکی خواهد ترسید.



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 توسط محمد |
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 توسط محمد |


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

می گویند زن، چراغ خانه است.
اما
لابد شنیده اید که در همین راستا، بعضی ها طرفدار "چلچراغ" شده اند
و بعضی ها هم تمایل به "صرفه جویی در مصرف برق" دارند!

با این حساب می شود این تعاریف را نیز ارائه داد:

دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گویند. تحقیقات نشان داده این لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتیله گردسوز) می باشد که در شرایط اضطراری، روشنایی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و یک فوته!)

معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتیک بودن قضیه!)

همسر موقت:
لامپ کم مصرف!

همسر دائم:
همان چراغ خانه

همسر مطلقه:
لامپ سوخته!

همسر ایده آل:
چراغ جادو! (هردو افسانه اند!)

و اما شعر مرتبط:
با غول چراغ، آرزویی بکنید
از او طلب فرشته خویی بکنید
یک دانه بس است زن، مگر نشنیدید
خواهشا" در مصرف برق صرفه جویی بکنید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 توسط محمد |
وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌
و
بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org



ادامه مطلب...
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 توسط محمد |

این یک داستان واقعی است!



اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.



ادامه مطلب...
درباره وبلاگ
وقتیکه خدا در دلهای شکسته جای دارد ...
چرا به دستان کسی که بارها دلم را شکست ، بوسه نزنم ؟
آخرين مطالب
فال حضرت حافظ
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوندهاي روزانه




آمار سایت

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس